رمان آوای نگاهت

رمان آوای نگاهت

5 / 3.00
[ 1 رای ]

رمان آوای نگاهت

خلاصه:

چشمهایم را باز کردم..مثل هر روز و هر ماه و هرسال..تاریکی مطلق به روی چشمهایم.. از روی تخت نرمم که وقتی رویش دراز می کشیدم فرو می رفت بلند شدم..با قدم های آهسته مسیر همیشگی اتاقم را پیمودم..دستم را روی دستگیره سرد اتاق گذاشتم و به سمت پایین کشیدمش..

از اتاق خارج شدم و در را بستم..آرام آرام روی پارکت های سُر سالن قدم برداشتم.

به پله ها که رسیدم برای پایین رفتن به نرده چوبی تکیه کردم و پا روی طبقه به طبقه پله گذاشتم..

به پایین پله ها که رسیدم لبخندی مهمان لب هایم شد..

رسیدم!

داشتم با خودم فکر می کردم که از سمت راست بروم یا سمت چپ تا ستاره را صدا بزنم..

کلافه و ناامید سرم را پایین انداختم..

همین که خواستم مایل بشم سمت چپ صدای باز و بسته شدن درب سالن آمد و خبر از آنکه کمک رسانی برایم امداد شد..

صدای قدم هایی که روی زمین کشیده می شد و انگاری لنگ می زد از سمت راست به گوشم خورد..

گوشهایم را تیز کردم..صدای نفس های مردانه ای که در گوشم پیچید..خیالم راحت شد..البته تا حدودی..

سینا بود..برادر خوش گذران و بی فکر من..

با لبخندی زیر لب سلام کردم و تنها پاسخم از سوی سینا سلامی آرام و بی حوصله که به سختی شنیده می شد بود..

صدای قدم هایش روی پله که از من دور می شد شعله ناامیدی را در دلم روشن کرد..

در اتاقش محکم به هم کوبیده شد..

نفسم را به آرامی سر دادم و با ولوم بلندتری ستاره را صدا زدم:

-ستاره

صدای عقب کشیده شدن صندلی میز نهارخوری از رو به رو که امد سرم را به سمت شخص بلند شده از پشت میز مایل کردم.

حتما ستاره بود و من متوجه حضور او نبودم و عادت ستاره بود که خود را در دنیای من مبهم نشان دهد..

صدای پرحرص ستاره که نزدیک می شد با آن کفشهای تق تق مانندش..

نفسهای عصبی و تندش به صورتم می خورد..

انگاری شاکی بود..

مثل همیشه..

با مظلومیتی که ذاتی درونم غوغا بود گفتم:

-آبجی..امروز میای مدرسه خودتو نشون بدی؟باید اولیاء بیان مدرسه..

صدای پوزخند عصبی مریم توی سرم اِکو داد که نه..هرگز!

مریم تق تق کنان از من دور می شد و شانه من مانند این بود که زیر آن تق تقی هایش خورد می شد..

صدای تق تقش قطع شد..قلبم آماده نبرد شد..نه برای جنگ..برای سکوت و صبر…

انگاری داخل دهانش ادامس می جویید چرا که آدامسش ترکید و با ناز گفت:

-من انقدر بیکار و بی وقت نیستم که بیام واسه تو ولی بشم..بابا باید واست ولی بشه که نمیشه..حقم داره بابام..بیاد اونجا آبروش میره دخترش کوره..

برو..برو که هیچ عاقلی خودش رو برای تو هدر نمیده..

کمی کشیده تر و با رگه های خنده ادامه داد:

-اهــــــــــــــــا..همین پیرزنه..صغری خانم خدمتکار رو بردار ببر..تازه خیلی هم به هم میاین..دو تا گدا گشنه..

به حرف نیش دار خود قه قه کنان خندید و تق تق کنان دور شد و صدای بسته شدن در ورودی سمت راست نشان از این بود که رفت..

و کاش می رفت و بر نمی گشت..

بازدید: 78

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاه کاربران ۰
  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

 آموزش زبان ترکی آذری آموزش زبان ترکی آذربایجانی