رمان افسونگری از جنس غم

رمان افسونگری از جنس غم

5 / 0
[ 0 رای ]

رمان افسونگری از جنس غم

 

خلاصه:

تا اسم اميرحسين اومد تمام تنم يخ كرد!هيچوقت دل خوشي ازش نداشتم.آدم عصبي بود و براي اينكه حرفشو به كرسي بنشونه زمين و زمانو بهم ميريخت. يادمه بچه كه بوديم يه دفعه داشتيم باهم تو حياط خونه عمه بازي ميكرديم؛ پسر همسايشونم با ما بود كه اسمش مرتضي بود.مرتضي از سر بچگي با من مهربون بود و زود با من صميمي شد.يادمه وقتي يه پروانه گرفت و با

كلي ذوق و شوق اومد بهم نشونش داد اميرحسين با يه آجر

چنان تو سرش زد كه بنده خدا سرش شكست و با كلي داد و

فرياد بردنش بيمارستان.از همون موقع بود كه از اميرحسين بدم

اومد و يه ترسي ازش تو دلم نشست. بعد از اون قضيه من از

ترس اينكه با آجر سر منم بشكنه هيچوقت باهاش بازي نكردم

و وقتي هم كه بزرگتر شديم زياد باهم صميمي نبوديم.نميدونم

حالا چرا ميخواست بياد خاستگاري من؟من كه هيچوقت روي

خوش بهش نشون نميدادم.شايد اميرحسين از بچگي به من

علاقه داشته؛حالا كه فكر ميكنم ميبينم شايد براي همينم سر

مرتضي رو با آجر شكسته!درهرصورت ديوونست!مهاله زنش بشم.
بابام كه تا حالا ساكت نشسته بود گفت:آره بابا؛برو حاضر شو الان ديگه ميرسن.
من با اعتراض گفتم:كي اجازه داده بيان؟من كه مخالفم.شمام

خودتون جوابشونو بديد.من بيرون نميام.
داداش امين كه حسابي خوشحال شده بود خواست يه چيزي بگه كه بابا بلافاصله گفت:
-مخالفت تو دليلي نداره؛ اميرحسين پسر خواهرمه خوب ميشناسيمش

آدم زرنگيه؛ تو دبي يه شركت تبليغاتي داره وضع ماليش خوبه؛ ظاهرشم

كه ايرادي نداره.هر دختري آرزو داره همچين شوهري داشته باشه.
من-از كي تا حالا دخترا آرزوي شوهر ديوونه ميكنن؟!
امين بلند خنديد كه بابام چپ چپ نگاش كرد و گفت:يعني چي

بازدید: 210

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاه کاربران ۰
  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

 آموزش زبان ترکی آذری آموزش زبان ترکی آذربایجانی