رمان الهه بانو

رمان الهه بانو

5 / 0
[ 0 رای ]

رمان الهه بانو

 

خلاصه:

عشق فقط یک حس علاقه ی ساده نیست ! گاهی عشق تمام زندگی یک مرد میشود … در روح و جانش ریشه میدواند و تمام وجودش را برای خود میکند ! حرف میزند در مورد عشق حرف میزند … نگاه میکند عشق را میبیند … لمس که میکند لطافت عشق را احساس میکند … راه میرود به سمت عشق میرود …

نفس که میکشد بوی عشق را استشمام میکند …

او هر کاری که میکند برای عشق است …

حالا فرض کن عشق را به یکباره از آن مرد بگیرند !!

جنون حق اوست یا نه ؟

دامن بلند لباسم را در دستم گرفتم و پله ها را آرام آرام بالا رفتم .

سکوت محض خانه را فقط صدای کشیده شدن دنباله ی بلند لباسم روی پله ها میشکست

. آنقدر آهسته از پله ها بالا میرفتم که هیچ صدایی از کفش های پاشنه دارم بلند نمیشد .

خانه نیمه تاریک بود و طبق دستور ، هیچ کس در آن حضور نداشت الا من !

انگار که در گوشه گوشه اش گرد مرده پاشیده باشند ، بوی مرگ میداد ، بوی جدایی ، بوی لحظه هایی پر ازتنهایی !

به آخرین پله که رسیدم نگاهم روی در بزرگی که سمت راستم بود، ثابت ماند .

اولین باری که پا در این خانه گذاشتم خیلی کنجکاو بودم تا داخل این اتاق را که به نظرم زیباترین در دنیا را داشت

ببینم اما حالا حتی دلم نمیخواهد از یک کیلومتری اش رد شوم اما …

اما مقاومت چه فایده ای دارد ؟؟ دیگر کار از کار گذشته است …

مقاومت کردن در این زمان و این شب درست مثل دست و پا زدن در عمق دریاست ؛

دست و پا زدنی که شاید چون دیگر امیدی به زنده ماندن نداری حتی فکرش هم

به ذهنت خطور نمیکند ! آن زمانیکه دیگر تمام ریه ات را آب پر کرده و تو فقط به

این می اندیشی چه قدر فرصت زندگی ات زود تمام شد … چه قدر مرگ نزدیک است !

چه قدر فرصت زندگی ام زود تمام شد … چه قدر مرگ نزدیک است !!

به سمت در قدم برداشتم ، دست سردم را روی دستگیره ای که

سردتر از دست من نبود گذاشتم و آرام پایین کشیدم .

سرم از سنگینی آبی که ریه هایم را پر کرده بود سنگین شده بود .

دست بی جانم کنار تن بی جان ترم افتاد و سرمایی عجیب در وجودم دوید ،

وای که عمق دریا چه قدر جای سرد و تاریکی ست !

در با صدای تیکی باز شد و خود به خود کنار رفت ، قلبم تیر کشید

اما باز هم به روی خودم نیاوردم تا بتوانم همچنان به این بازی شوم ادامه دهم !

گفته بودم که دست و پا زدن فایده ای ندارد !

پا به آن اتاق نحس گذاشتم و در را آرام بستم و به آن تکیه دادم .

نگاهم را از کفش های نگین کاری و دامن پف توری ام بالا آوردم

و به اتاقی که روزی آرزوی دیدنش را داشتم دوختم . اولین چیزی که دیدم مثل خاری دردناک در قلبم فرو

رفت ؛ تخت دو نفره ی مشکی رنگی که با رو تختی همرنگ خودش پوشانده شده بود .

رزهای سرخ و برجسته ی روی رو تختی در میان رزهای طبیعی ای که روی آن پرپر کرده بودند

گم شده بودند و با تمام زیباییشان به من دهن کجی میکردند . اتاق با شکوهی بود با شکوه برایش کم بود ،

زیبایی و ظرافت به کار برده شده در دکوراسیون و طراحی اش را هیچ جا ندیده بودم اما چشمانم

بازدید: 38

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاه کاربران ۰
  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

 آموزش زبان ترکی آذری آموزش زبان ترکی آذربایجانی