رمان انتقام آبی

رمان انتقام آبی

5 / 0
[ 0 رای ]

رمان انتقام آبی

 

خلاصه:

 می لرزیدم و اشک جلوی دیدم رو گرفته بود و از این موضوع خوشحال بودم چون بدن پراز خون بابام و در حالی که جایی توی بدنش سالم نمونده بود رو نبینم.خدایا چقدر سخته جلوی چشمات ببینی که پدرت رو تیر بارون کنن ولی از پشت در اتاقتحتی نتونی صدات و در بیاری اون قدر دستای سرد و بی حسم رو بین دندونام فشرده بودم که طعم خون رو احساس می کردم چون نمی خواستم حتی صدای نفس هام رو هم بشنون.

با صدای زنگ تلفنِ اون مرد سیاه پوش به خودم اومدم
مرد:بله قربان!؟…نه‌‌‌‌…خیر کُد همراهش نبود…بله..‌.اما قربان تقریبا چهارده سال از اون ماجرا

میگذره و معلوم نیس اون با کُد چی کار کرده تا یادش نره …بله این عوضی رو الان کشتیم …چشم الان بر می گردیم
و بعد تلفن رو از کنار گوشش برداشت و به اون دوتا مردی که کت و شلوار مشکی داشتن گفت:
-باید بریم
یکی از مردا گفت 
-با این چیکار کنیم؟!این که رمز دستش نبود!
-آره ولی باید خونش رو بگردیم و بعدشم این رو بسوزونیم
قلبم اومد تو دهنم دیگه نمی تونستم صدای هق هقم رو خفه کنم …عقب عقب رفتم که خوردم

به میز آرایش پشت سرم که صدای وحشتناکی بلند شد
با ترس به اطرافم نگاه کردم بدنم بی حس شده بود و حالم اینقدر بد بود که تا وقتی که در اتاق

باز شد نتونستم کوچیک ترین حرکتی بکنم.
در با صدای بدی باز شد و اون سه تا حیوون که بابام رو درست زمانی که ازش پرسیدن کُد

کجاست؟ و اونم گفت نمی دونم، کشتنش…وارد اتاق شدن، اون وسطی که با تلفن حرف

 

بازدید: 108

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاه کاربران ۰
  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

 آموزش زبان ترکی آذری آموزش زبان ترکی آذربایجانی