رمان حذر از عشق

رمان حذر از عشق

5 / 0
[ 0 رای ]

رمان حذر از عشق

 

خلاصه:

 از کجا آغاز کنم بیان قصه‌ای که گویای عظمت وشکوه عشقی شیرین را که از دریا کهن سال تر است.حقیقتی ساده از عشقی که او برایم به ارمغان آورده.از کجا آغاز کنم.او همانند باران تابستانی که زمین را به سطحی درخشان مبدل می کند به دنیای خالی من مفهوم بخشید، او قلب مرا لبریز کرد، او دل مرا با احساسی خاص

لبریز کرد، با آوای فرشتگان، او روح مرا از عشق والا و بیکران سرشار کرد آنگونه که هر کجا بروم هرگز تنها نیستم.

راستی این عشق تا چه هنگام دوام خواهد داشت.

آیا می توان عمر عشق را بر مبنای شب و روز سنجید…

اکنون جوابی ندارم… اما میدانم که همیشه به او نیاز دارم.

او قلب مرا لبریز میکند.

آری او دل مرا با احساسی خاص لبریز می کند.

 

تقدیم به تمام دل شکستگان

تقدیم به تو…

قسمتی ازمتن:

بدون اهمیت به هوای گرم تابستان به روی اولین نیمکت

پارک نشستم. با استرس توأم با هیجان صفحه روزنامه را باز کردم

قسمت قبولین کنکور را پیدا کردم و با انگشت به دنبال اولین

حروف اسم و فامیلم گشتم ستون‌ها را پشت سر هم و با

دقت از نظر گذراندم انگشت اشاره ام به روی اسم و فامیلم ثابت ماند.

چند بار اسمم را خواندم اسم پدر، تاریخ تولد

، شماره شناسنامه، خودشه… درسته… بدون در نظر گرفتن موقعیتم

و مکانی که در آن حضور داشتم جیغ بلندی

کشیدم به سرعت دستم را جلوی دهانم گرفتم نگاهی گذرا

به اطرافم کردم خوشبختانه کسی در آن وقت

روز در پارک حضور نداشت بار دیگرنگاهم را به

روزنامه انداختم از درون ذوق میکردم یک حس

خوب وجودم را قلقلک میکرد. دستهایم را به هم کوبیدم

خدای من قبول شدم خدایا ممنون ممنون… تلاشم نتیجه

دانلود رمان عاشقانه حذر از عشق

داد وبا بهترین رتبه در رشته خودم… به یک باره خنده روی لبم ماسید

و آن حس خوشایند جایش را به سردی ملال آوری

داد باورم نمیشد تا چند لحظه پیش اشک شوقم روی گونه سر میخورد در پوست خود نمیگنجیدم و دلم میخواست از شادی فریاد بکشم

اما در آنی همه این احساسهای خوش به سردی تبدیل شد

یک اشکال بزرگ وجود داشت شهری را که باید

در آن ادامه تحصیل میدادم تهران نبود من دانشجوی

شهر شیراز بودم و باید برای مدتی تقریبا طولانی

در آنجا بمانم دور از خانواده دور از پدر، مادر،

دختر تقریبا یکی یکدونه پدری که حاضر نبود

من را لحظی از خود دور کند. از سر نا امیدی

خودم را روی نیمکت انداختم دستم

را دو طرف سرم قرار دادم و سعی کردم

به خود مسلط شوم باید به ذهنم آرامش میدادم

باید فکرم را متمرکز میکردم باید… تمام افکارم به هم ریخته بود

حالم چنان به یک باره دگرگون شد

که حتی درست فکر کردن از اختیارم خارج شد.

بعید میدانستم که پدر اجازه ادامه تحصیل را در خارج از تهران به من دهد ولی انها خوب میدانستند که برای رسیدن به هدفم تلاش زیادی

بازدید: 21

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاه کاربران ۰
  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

 آموزش زبان ترکی آذری آموزش زبان ترکی آذربایجانی