رمان دیوانه و دلبر

رمان دیوانه و دلبر

5 / 0
[ 0 رای ]

رمان دیوانه و دلبر

خلاصه :

 داستان درباره ی دختری به اسم دلاراست که پا توی مسیری میذاره که نمیدونه قراره چه اتفاقایی براش بیفته و با پسری اشنا میشه که هم زیبا ترین حس ها رو باهاش تجربه میکنه و هم تلخ ترین شون رو …

قسمتی از رمان :

سریع کتمو دراوردمو انداختم روشو بلندش کردم
گرفتمش تو حصار دستمامو سریع دوییدم سمت در که اگه بیشتر وقت تلف میکردم خودم هم بیهوش میشدم سرفه امونم رو بریده بود ولی باید بخاطر دلارا طاقت میاوردم
وقتی رسیدم به در اوضاع واقعا افتضاح بود کل درو اتیش پوشونده بود نفسمو توسینه حبس کردمو دلارارو محکم تر گرفتمش با یه تصمیم انی از در پریدم بیرونو نفس حبس شدمو رها کردم
دوییدم اون طرفت رو دلارا رو گذاشتم روی زمین رو به ادمایی که دورمون جمع شدند داد زدم:

یکی امبولانس خبر کنه
+دلارام؟خانومم چشماتو باز کن ببین من اینجام
وقتی دیدم عکس العملی نشون نمیده شروع کردم به دادن تنفس بهش
+زودباش دختر زوباش…
+دلارا جان دارا…مرگ من چشماتو باز کن وای… دلارا نگاه کن من اینجام…
دیگه به ضجه افتاده بودم دوباره داشت اتفاقای اونروز تکرار میشد

دوباره یکی از عزیزترینام داشت رو دستام جون میداد
با هق هق دستامو کشیدم رو صورت مهتابیشو گفتم:

دلارا…اصلا هر چی تو بخوای…هر…چی ت تو بگی…به جان…یاسمین…م میرم تو تو فقط بهوش بیا…د دلارا…لعنتیا پس این امبولانس چی شد
+نفسم …اینکارو با من نکن تورو جون رایان نکن نرو دلارا
سرشو گرفتم تو بغلمو از ته دل زار زدم،دلارای من رفته بود رفته بود

بازدید: 9

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاه کاربران ۰
  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

 آموزش زبان ترکی آذری آموزش زبان ترکی آذربایجانی