رمان سودای عشق

رمان سودای عشق

5 / 4.00
[ 1 رای ]

رمان سودای عشق

 

 قسمتی از متن:

صدای تلفن من رو به خودم آورد نمی دونم اما فکر کنم بیستدقیقه ای به جاری شدن آب خیره شده بودم .دست هام رو با لباسم خشک کردم و گوشی رو برداشتم. الهام بود تقریبا فریاد زد الوبا صدایی که به زور از حنجرم بیرون می اومد جواب دادم: الو الهام صداش بلند تر شد. زهر مارو الهام، دوروز ازت غافل شدم آخرشم کار خودت رو کردی؟

بدبخت حالا می خوای چیکار کنی؟

اصلا حال و حوصله ی نصیحت نداشتم.

-توروخدا الهام اینقدر سر زنشم نکن، بخدا دیگه توانایی ندارم

می خوام از این به بعد فقط آرامش داشته باشم. خنده ی عصبیی کرد.

-آره، آره جون خودت حتما هم آرامش داری وقتی قسط بانکت عقب بیافته،

وقتی صاحب خونه اسباب و وسایلت رو انداخت تو کوچه، وقتی غذای اعیونیت

شد نون خالی وقتی لباس هات تارو پودش از هم دراومد و نتونستی

تن و بدنت رو بپوشونی حتما هم آرامش داری.

ازحرف هاش هم خنده ام گرفته بود هم گریه.

خنده واسه این که این همه به خاطر من حرص می خورد و متداول و پشت هم حرف می زد، گریه واسه به حقیقت رسیدن احتمالی حرف هاش…

صدای الهام من رو به خودم آورد.

-چرا ساکتی با توام؟

آروم جواب دادم:

-آخه چی بگم؟

لحن مظلومانه ی من رو که شنید انگار آرومتر شد.

_آخه خواهر من، من واسه خودت می گم الانم که همه چیز تموم شده

بهش فکر نکن دیگه اونجا نمون. تو اون خونه ی خالی تنها موندی چیکار؟

آخه دختر جهازت رو که حد اقل برمی داشتی…

_نه، هر چیزی که با اون در تماس بود باید از بین می رفت!

اگه می تونستم خودم رو هم از بین می بردم…

خندید.

-بچه بازی در نیار ندا پاشو بیا اینجا قبل اینکه صاحب خونه ی جدید وسایلش رو بیاره.

_باشه تا یک ساعت دیگه میام.

_منتظرتم مراقب خودت باش خداحافظ.

زمزمه کردم:

-فقط الهام

-جانم؟

-مطمئنی ماموریت سپهر یک ماه طول می کشه؟

مکثی کرد.

-آره بابا منتظرتم خداحافظ.

-خداحافظ…

به تمامی جاهای خونه نگاه کردم.

فقط یک دست لباس و یک چمدون کوچیک که توش

یادگاری های پدر مادرم قرار داشت سهم من از زندگیه پنج سالم بود.

حالا برای مدت نامعلومی باید می رفتم خونه ی تنها خواهرم

که مطمئن بودم شوهرش اصلا از من خوشش نمیاد. اما این اجبار بود.

باید می رفتم و زمان رو به رویی باهاش رفتار ها و اخم های احتمالیش رو تحمل می کردم.

برای آخرین بار کلید رو توی در چرخوندم وبرای همیشه از خونم رفتم.

خونه ای که پنج سال عمرم رو درش گذرونده بودم. کاش هرگز نمی دونستم و نمی فهمیدم، اما حالا با باخبر شدن از حقیقت دیگه برای موندن خیلی دیر بود…

 

بازدید: 45

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاه کاربران ۰
  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

 آموزش زبان ترکی آذری آموزش زبان ترکی آذربایجانی