رمان عشق شفق

رمان عشق شفق

5 / 2.00
[ 1 رای ]

رمان عشق شفق

خلاصه:

شفق یه دختره عاشقه که نشون کرده ی پسرخالشه، پسر خاله ای که تازه از خارج اومده وراضیه به این ازدواج ولی شفق یه عشق دیگه تو سینشه

قسمتی از متن:

 با صدای خاله از افکارم در اومدم… دیدم که کنارم نشسته وداره با لبخند نگام میکنه،دستمو گرفتو گفت:شفق جان عروس گلم، داری به چی فکر میکنی؟ خیلی تو خودتی…برو یه کم پیش نامزدت بشین.یه نگاه به گل پسرش انداختو گفت:پسرم دوست داره الآن تو پیشش باشی، نگاش کن ببین داره تورو نگاه میکنه.

برگشتمو چشمم افتاد به پسر خاله گرام، لبخند بهم زد

که من با اخم صورتمو برگردوندمو به خاله نگاه کردم…

خاله هم به من نگاه کردوگفت:درسته هنوز رسماً نامزد نشد

یدو هنوز حلقه بهم ندادید، ولی نشون کرده که هستید؛ اصلا ً

فکرشو نمیکردم از وقتی که پسرم از ترکیه برگرده اینقدر عاشقت بشه،

خیلی دوست دارم عروسم بشی… میدونم که توهم پسرمو دوست داریو بروز نمیدی، خیلی خوشحالم شفق…اسماتونم بهم میاد، شفق وشاهین.

همینجور ساکت داشتم به حرفا وخوشحالیهای خاله نگاه میکردم،

این کاراش پاهای منو برای نه نگفتن سست میکرد.. دلم میخواست فریاد

بزنم وبگم من با این ازدواج راضی نیستم، من کس دیگه ای رو دوست دارم

نه شاهینو…مطمئن بودم شاهین هم متوجه شده بود

که من عاشقش نیستم ولی نمیدونم چرا بروز نمیداد، باید باهاش حرف میزدم.

..چند روز دیگه نامزدی بود..من مهرابو میخواستم…فقط مهرابو ..

دورو برمو نگاه کردم کلّ فامیل دور هم جمع شده بودن.

.. در واقع به بهانه معرفی کردن منو شاهین ودعوت کردن فامیل برای روز نامزدی

، چشم دخترای فامیل در اومده بود، کاش شاهین عاشق یکی از اینا بشه

ومنو ول کنه…اینجوری نمیشه، مهراب وقتی قضیه رو فهمید داشت پشت

تلفن گریه میکرد…من نمیخوام اینطوری بشه…نباید بزارم، یه ازدواج اجباری..

..زندگی بدون عشق من با شاهین. مهراب شکست خورده…وقتی بهش فکر میکنم قلبم بدرد میاد، مهراب

جز من کسی رو نداره ومن بدون اون نمیتونم زندگی کنم…

آخرش نباید اینجوری بشه، پدرومادرم بدون پرسیدن نظرمن به خاله

جواب مثبت دادن، خدایا…یه عمر خاله به من خوبی کرد

و من جلوی چشماش بزرگ شدم…چجوری جواب منفی بدم؟

اگر رابطه بین دوتا خانواده ها بهم ریخت چی؟…نه….شفق، مگه خانواده ها بنظرتو اهمیت دادن؟

بهتره به فکر خودتو مهراب باشی، باید علاقتو به مهراب به همه نشون بدی..

تا میخواستم بلند شم تا پیش شاهین بشینم اون اومد پیشموگفت:احوال دخترخاله؟.

با سردی گفتم:مچکرم.. نگاهی به من انداختوگفت:چی شده؟ _:هیچی…دیگه چی میخواستی بشه.

_:من نفهمیدم مشکل تو چیه؟

در گوشش گفتم:راضی به این وصلت نیستم، من الآن آمادگی یه ازدواج غیر منتظره رو ندارم.

_:اشکالی نداره، وقتی نامزد کردیم خودمون میگیم که میخوایم دیرتر عروسی کنیم، چطوره؟ .

نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختموگفتم:خوب خودتو میزنی به نفهمی آقا شاهین، بهم میرسیم.

خندیدو چیزی نگفت.. نه نمیشه…از اینم چیزی به ما نمیرسه…باید خودم یه کاری بکنم… فقط بخاطر عشقی که تو سینم دارمو کسی چیزی ازش نفهمیده…فقط بخاطر مهراب…وای مهراب…

بازدید: 24

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاه کاربران ۰
  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

 آموزش زبان ترکی آذری آموزش زبان ترکی آذربایجانی