رمان عصر یخبندان 

رمان عصر یخبندان 

5 / 0
[ 0 رای ]

رمان عصر یخبندان 

خلاصه:

نیل، دانشجوی رشته ادبیات و در حال نوشتن رمانی به نام عصر یخ‌بندان و در حمایت از قربانیان

اسید‌پاشی است. او که تاکنون زندگی روزمره‌ای همراه با مادرش داشته، با ازدواج دوباره‌ی

مادرش وارد ماجراهایی می‌شود که خودش به تنهایی نمی‌تواند از پس آن‌ها بربیاید‌.

مقدمه

بالاخره روزی می‌رسد که یخ‌های این خانه‌ی منجمد ذوب می‌شوند و گرمای آغـــوش تویی، مرا

از یخ‌بندان درونم به گرمایی لبریز از آرامش هدایت می‌کند و من بهتر از هر انسانی می‌دانم که

بعد از آنکه تمام شهر طردم کردند، تویی می‌آیی که شبیه هیچ‌کس نیست.

قسمتی از رمان عصر یخبندان :

تلخ؛ مانند تمام‌ سال‌های عمرم. مانند تمامِ روزها و شب‌هایی که تنها به‌صبح رساندم و جز منِ

آواره کسی کنارم نبود. مانند تمامِ عمرم تنها بودم. غریبه بودم با دختر بازیگوش و گستاخ کودکی‌

و نوجوانی‌ام و زن پخته و عاشق، اما مظلوم جوانی‌ام. غریب مانند نوشته‌هایم. غریب مانند برگه‌های

دفتر یادداشتم که حالا خاک رویشان نشسته بود و درد می‌کشیدند. آری! دفترم از فراموش‌کاری

صاحبش و بی‌توجهی او درد می‌کشید. خسته بود از تنهایی دائمی‌اش؛ درست مانند من. شاید…

شاید بهترین توصیف را کیارش از حال همیشه‌ی من داشت: «دخترک، خسته از تمام خواب‌های

رنگی‌ دربرابر زندگی خاکستری‌‌اش.»
«ن.ر»

آفتابِ جان‌سوز و داغ دومین فصل سال چشمانم را وادار به بسته‌شدن می‌کند‌. کاش یکی پیدا شود

و به این خورشید بگوید آن‌قدر با نگاه پرترحمت دل ما را نلرزان. خسته و بی‌رمق راه طولانی کوچه

را طی می‌کنم. نگاهم به نگاه دختربچه‌ای گره می‌خورد که شبیه کودکی‌هایم است. کودکی‌هایم

با همان پیراهن و شلوارک صورتی که بستنی قیفیِ در دستش در حال آب‌شدن است. آن‌طرف‌تر

کنار خانه‌ی شمسی‌خانم این‌ها، چند زن مسن و سال‌خورده روی زیراندازی نشسته و مشغول

حرف زدن و سبزی پاک کردن بودند‌. کاش من هم‌سن آن‌ها بودم و ز غوغای جهان فارغ. اصلاً کاش

به خوابی سیصدساله فرو بروم. کوله‌ام روی شانه سنگینی می‌کند.

بازدید: 210

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاه کاربران ۰
  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

 آموزش زبان ترکی آذری آموزش زبان ترکی آذربایجانی