رمان پسرتهرونی،دخترکرمونی

رمان پسرتهرونی،دخترکرمونی

5 / 3.00
[ 1 رای ]

رمان پسرتهرونی،دخترکرمونی

خلاصه:

تازه از دانشگاه رسیده بودم خونه که صدای ناله و شیونه مامانمو شنیدم و صدای بابام که سعی در آرومکردنش داشت…با خودم فکر کردم نکنه برای آقاجون مامان جون اتفاقی افتاده ؟ یا فرزانه جون چیزیششده ؟…نه سریع فاصلمو از حیاط تا در ورودی چوبیمونو دویدم و درو باز کردم …. مامانم روی زمین نشسته بود

و بابامم یه لیوان آب دستش بود که تلاش برای به خورد دادن مامان میکرد
مامان با گریه و صدای نسبتا بلند میگفت : حالا این مرتیکه رو از کجا پیدا کنیم ؟ بد بخت شدیم
بابا : ما که به پلیس دادیم و ازش شکایت کردیم پیداش میکنن
کفشامو در آوردم و جلو تر رفتم و به بابا مامان نزدیک شدم
من : چی شده ؟
مامان که یکم صداش پایین تر اومده بود دوباره بلند شد

و با ناله گفت : دیدی چه خاکی به سرمون شد ؟
مرتیکه نفهم سرمونو کلاه گذاشت و غیبش زده
بابا : سلام ، توام تا که این آروم تر شد بیا حرف بزن ، بعدا

بهت میگم برو یه آب قند درس کن
کیفمو روی مبل انداختم و رفتم تو آشپزخونه و از توی کابینت

یه لیوان برداشتم ، از توی یخچال یه
بطری آب خنک برداشتم و توی لیوان ریختم و شکر هم اضافه کردم

؛ همین طور که به طرفه هال
میرفتم شربت آب قند و هم میزدم
نشستم کناره مامان و لیوانو به طرفه دهنش برم که با دستش دستمو گرفت و مانعم شد
بابا : یعنی چی رویا ؟ باید بخوری داری از حال میری که ..
بابا لیوانو از دستم گرفت و به دهنه مامان نزدیک کرد ، مامان هم

این بار مخالفتی نکرد و چند قلپ
خورد و یکم آروم تر شد

بازدید: 95

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاه کاربران ۰
  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

 آموزش زبان ترکی آذری آموزش زبان ترکی آذربایجانی