رمان گمشده در مه

رمان گمشده در مه

5 / 0
[ 0 رای ]

رمان گمشده در مه

خلاصه:

برای بار چندم بود که این سوال را می پرسید؟ بار پنجم… بار هفتم… یا بار هزارم؟هیچ چیز یادم نمی آمد. انگاری گیج گیج بودم. با ترس آب دهانم را قورت دادم و گفتم:من… من این کار رو نکردم.مثل این که از حرف هایم کلافه شده بود. هر بار این سوال را می پرسید، این جواب را می دادم.

برای چی کشتیش؟

-من کشتم؟

-پس کار کی بود؟

جواب ندادم. سعی می کردم به دیشب فکر کنم؛ اما انگاری مغزم

خالی از هر چیزی بود.

-برای بار آخر می پرسم برای چی با چاقو زدیش؟

قلبم برای بار هزارم ایست کرد! من با چاقو زده بودمش؟

نمی دانم چرا دلم می خواست بلند بلند بخندم.

لبخند احمقانه ای زدم و گفتم:من کاری نکردم.

عصبی روی میز زد و گفت:دروغ نگو! همسایه ها دیدنت که

چاقو دستت بوده و دستات خونی بوده. می گفتن از سر و

صدای شما اومدن بالا و دیدن بالای سر شوهرت نشسته بودی و چاقو دستت بوده.

چرا…چرا همه چیز داشت مانند پرده ای از جلوی چشمانم رد می شد؟

مثل هر شب داشتیم دعوا می کردیم ولی این دفعه فرق داشت

دعوایمان بالا گرفت و باز هم با کتک کاری می خواست

حرف، حرف او باشد.اما دیگر نمی توانستم طاقت بیاورم.

خسته بودم از این که باید همیشه تن به خواسته هایش می دادم

و نفهمیدم چه شد که آن چاقوی لعنتی را در دستم گرفتم و…

کیسه های پلاستیک را روی زمین گذاشتم و از خستگی

به نفس نفس افتاده بودم. کلید را از داخل کیفم برداشتم و

در را باز کردم. با یک حرکت پلاستیک ها را برداشتم و داخل شدم.

بازدید: 48

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاه کاربران ۰
  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

 آموزش زبان ترکی آذری آموزش زبان ترکی آذربایجانی