رمان گناهكار بی گناه

رمان گناهكار بی گناه

5 / 0
[ 0 رای ]

رمان گناهكار بی گناه

 

خلاصه:

با اينكه هيچ دلش نميخواست از رخت خواب دل بكند اما صداي آلارم گوشي به او مي گفت كه بايد بيدار شود. كش و قوسي به بدنش داد و سعي كرد چشمهايش را باز كند بعد از مدتها در خانه خودش از خواب بيدار شده بود هر چند معتقد بود در غربت هيچ جا خانه آدم نيست اما خب اينجا يه جورهايي حكم خانهاش را داشت ساعت شش بود با خودش گفت كاش امروز مامورتي نداشت مي توانست بيشتر بخوابد اما چه ميشد كرد دستور بود و بايدا نجامش ميداد.

از رخت خواب بلند شد بايد سريع دوشي مي گرفت و خود را به تيم تحويل ميرساند. وقتي در آيينه حمام صورتش را ديد واقعا جا خورد البته بعد از يك هفته طولاني مسافرت آن هم با اتومبيل حال و روز بهتري هم نميتوانست داشته باشدآنهم باآنهمه تنش و درگيري! ته ريش نامرتبي صورتش را گرفته و بود وهاله سياهي كه در اثر كم خوابي بوجود امده بود زير چشمانش ديده ميشد. او دستانش را روي لبه روشويي گذاشت و به طرف آيينه خم شد و صورتش را با دقت بيشتر نگاه كرد عجيب بود اما احساس ميكرد با مرد درون آيينه غريبه است. با تصويري كه با چشماني خسته قهوهاي رنگ تماشايش ميكرد هيچ حس مشتركي نداشت. اما اينطور كه به نظر ميرسيد اين خودش بود مردي تنها كه كم كم داشت در غربتش غرق مي شد. و خود را نميشناخت ياد يك ترانه قديمي افتاد كه خودش هم نمي دانست چطوري آمده بود و كنج حافظهاش جا خوش كرده بود:

من نشانيهاي خود را مي دهم

بازدید: 77

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاه کاربران ۰
  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

 آموزش زبان ترکی آذری آموزش زبان ترکی آذربایجانی