رمان گنجی به نام عشق

رمان گنجی به نام عشق

5 / 0
[ 0 رای ]

رمان گنجی به نام عشق

خلاصه:

آن که می گوید دلم، بداند دلش متعلق به خودش نیست! دل را یک نفر، شبی نصف شبی، صبح پاییزی، شب تابستان گرمی، می آید و بر می دارد و می رود! ناگه در رقص برگ های پاییزی، می بینی که دگر قلبت نمی زند!تنها چشم هایت به چشم های آبی رنگی به رنگ آسمان خیره شده و دهانت چون درختان زمستان خشک شده است…

می بینی که به یک باره دوباره قلبت شروع به تپیدن می کند، آن قدر می تپد

و می تپد که احساس گرما می کنی، و چشمانت خیره می ماند به موهایی که همراه برگ ها می رقصند.

تنها گوش هایت یک چیز را می شنوند، قهقهه ی مستانه ای که با آهنگ پرندگان

مخلوط شده است. این حس های زیبا بر تو مبارک!

نفس عمیقی کشیدم و دیالوگم را ادامه دادم: برایت آرزوی مرگ می کنم…

صدای دست و جیغ از همه جای سالن بلند شد. لبخندی زدم. غرور عجیبی

وجودم را گرفت. دو دستم را روی سینه ام گذاشتم و برای تماشاچی های

عزیزم، سر خم کردم. به اطرافم نگاه انداختم. بازیگر های معروف دیگر نیز، که همراه من بازی می کردند، همین حرکت را انجام می دادند!

و همین صحنه، آرزوی من بود. بازیگری تاتر!

از بچگی به تاتر علاقه داشتم. تاتری نبود که دست پدر و مادرم را نکشم و به آن نروم!

و حالا خودم، خالق صحنه های پر حادثه ی تاتر بودم. زندگی در تاتر،

مثل این می ماند که تو یک نفری و هزار زندگی داری!

همراه گروه، از درب پشت سِن، خارج شدیم. به اتاق گریم رفتم. خانوم

اکبری، مسئول گریم خانم های بازیگر، آرایشم را پاک کرد و کمک کرد لباس هایم تعویض کنم.

از سالن که خارج شدم، عده ای از دختران دانشجو منتظر من ایستاده بودند.

عکس و امضا که گرفتند، سوال هایشان شروع شد.

دانشجوی تاتر بودند و درباره من و رمز های موفقیتم سوال می پرسیدند.

با لبخند به آنها جواب می دادم. شاید هم خودم را در آن ها می دیدم که

روزی، مثل همین دختر ها پابه‌پای بعضی بازیگران تاتر قدم برمی‌داشتم.

آنها که رفتند، ماشین هلیا جلوی پایم بوق زد. از توی پنجره ی ماشین نگاهش کردم.

عینک آفتابی اش را بالا زد و گفت:_بپر بالا خانوم بازیگر!

لبخندی زدم. سوار ماشین شدم و سلام کردم.

از خیابان سالن نمایش تاتر خارج شدیم.

هلیا سرعت ماشین را تند کرد و در اتوبان افتادیم.

ترافیک سنگینی بود. ماشین ها کیپ هم راه می رفتند.

اخمی کرد و محکم روی فرمان ماشین زد: ای داد بی داد. گمشید

ببینم! مگه نمی بینید خانوم بازیگر نشستند توی ماشین؟

خنده ای کردم که گفت: راستی لادن! مامانم زنگ زد گفت به خاله و صادق گفته

بیاین خونه ما…ظاهرا پدرت امشب ماموریته!

هلیا، دختر خاله ی من بود. اکثر اوقات که بابا ماموریت می رفت، من

و مامان به خانه ی خاله ام می رفتیم. امروز هم مامان گفته بود قرار است به خانه خاله برویم. شوهر خاله ام فوت کرده بود و هلیا هم، تک فرزند بود.

اما معمولا صادق نمی آمد. دلیلش را نمی دانستیم. با خنده گفتم:

بازدید: 16

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاه کاربران ۰
  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

 آموزش زبان ترکی آذری آموزش زبان ترکی آذربایجانی